ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

- واقعا میبینی چقد قشنگه امین !!!

+ آره خوندم شعراشو خیلی قلمش روان

- راستی امین موضوع پرونده دادگاه چی شد ؟

+ قرار بود راجب این حرف نزنیم . مگه نه !

- ولی من چجوری نگرانت نشم ؟ تو خودت میتونی ؟

+ نمیدونم بتونم یا نه ولی از عهده پرونده بر اومدم.

- چی !!! یعنی تموم شد ؟ رای دادگاه چی شد ؟

+ تموم شد، همه چی تموم شد،هر چی که ساخته بودیم

- دوباره باهم میسازیمش

+ تو عشق رو اینجوری تعریف میکنی ؟

- مگه برات مهمه من چجوری تعریفش میکنم ؟

+ اگه برام مهم نیست تو چرا برام شعر میخونی ؟

-چون احساس میکنم تو بیشتر از من عشق رو میفهمی.

+واقعا ! چرا این فکر رو میکنی ؟

- چون تو تعریف بهتری از درد داری .

+تو اینجوری فکر میکنی ؟

-من اینجوری میبینم چون بزرگت کردم

 +ماماااااان ، بیخیال دیگه داستانم رو بهم نزن قرار بود عاشقانه باشه

تو چطوری میای تو ذهن من؟؟؟

- نمیدونم شاید خودت داری میسازیم

+واقعا ببین داستانم رو چیکار کردی داشتم یه مفهوم برندسازی رو

آموزش میدادم به بچه ها

-همین الانشم آموزش دادی

+ کو؟؟!! داستانم نصفه مونده من یه عمر زمانم رو برا نویسندگی گذاشتم

که تو نزاری برای دانشجوهام بنویسم؟

- نه یه عمر زمان گذاشتی که تو همین مقدار بتونی آموزش بدی



داستان


چیزی که فاضل نظری در شعر، من در ایمیل و

استیو جابز روی صحنه، و شما در هرجایی از

کسب و کار خودتان باید بتوانید تعریف کنید


من علاقه بیشتری به فروش احساس دارم

تا یک کالا یا محصول این یک مبادله عشق با

اعتبار است.