خودکنترلی در زندگی و کسبوکار؛ چرا قبل از مدیریت دیگران باید خودت را مدیریت کنی؟
ممکن است فکر کنید برای موفقیت در کسبوکار مهمترین چیز سرمایه دانش یا یک ایده فوقالعاده است اما یک سؤال مهمتر وجود دارد اگر نتوانی خودت را مدیریت کنی چطور میخواهی یک کسبوکار، یک تیم یا حتی یک تصمیم بزرگ را مدیریت کنی؟
خودکنترلی یعنی بتوانی میان چیزی که احساس میکنی و کاری که انجام میدهی، فاصله ایجاد کنی. این مهارت از هزاران سال پیش موضوع تفکر فیلسوفان بوده و هنوز هم یکی از مهمترین مهارتهای انسان در زندگی و کسبوکار مدرن است.
در این مقاله از فلسفه رواقیگری و نوشتههای مارکوس اورلیوس شروع میکنیم و قدمبهقدم به یک سؤال مهم میرسیم چگونه احساساتمان را مدیریت کنیم تا احساسات، کسبوکار و آیندهمان را مدیریت نکنند؟
خودکنترلی دقیقاً چیست؟
خودکنترلی به این معنا نیست که احساسات نداشته باشیم.
اتفاقاً انسان بدون احساسات، انسان نیست.
خشم، شادی، ترس، هیجان، غم، علاقه، تنهایی و حتی میل به موفقیت، بخشی از تجربه انسانی ما هستند. مسئله از جایی شروع میشود که احساسات، فرمان تصمیمگیری را از دست عقل خارج میکنند.
یک انسان قدرتمند الزاماً کسی نیست که هیچوقت عصبانی نمیشود.
انسان قدرتمند کسی است که وقتی عصبانی است، هنوز میتواند تصمیم بگیرد.
این تفاوت بسیار مهم است.
خودکنترلی یعنی میان احساس و واکنش یک فاصله ایجاد کنیم.
مثلاً:
- کسی به شما بیاحترامی میکند.
- مشتری از شما شکایت میکند.
- یکی از کارکنانتان اشتباه بزرگی انجام میدهد.
- یک معامله را از دست میدهید.
- رقیبتان موفق میشود.
- شخصی که دوستش دارید، شما را نادیده میگیرد.
همه این اتفاقها میتوانند احساسات مختلفی در شما ایجاد کنند.
اما اتفاق بیرونی یک چیز است و معنایی که شما به آن اتفاق میدهید، چیز دیگری است.
و این دقیقاً جایی است که خودکنترلی اهمیت پیدا میکند.
مشکل از احساسات نیست از فرمانبرداری از احساسات است
فرض کنید مشتری مهمی از کسبوکار شما خارج شده است.
واقعیت چیست؟
یک مشتری از دست رفته است.
اما ذهن شما ممکن است داستانهای مختلفی بسازد:
کسبوکارم دارد نابود میشود.
من مدیر خوبی نیستم.
هیچکس دیگر به من اعتماد نمیکند.
همهچیز خراب شد.
اینجا دیگر فقط با یک اتفاق مواجه نیستید؛ بلکه با داستانی مواجه هستید که ذهن شما درباره آن اتفاق ساخته است.
در فلسفه رواقیگری، یکی از ایدههای مهم همین تفکیک میان اتفاق و برداشت ما از اتفاق است.
اتفاق رخ میدهد.
اما واکنش ما به آن، تا حد زیادی به برداشت ما بستگی دارد.
بنابراین یکی از مهمترین تمرینهای خودکنترلی این است
قبل از اینکه به یک اتفاق واکنش نشان بدهی، بررسی کن واقعاً چه اتفاقی افتاده و چه چیزی را خودت به آن اضافه کردهای.
سفری ۴۰۰ ساله؟ نه؛ سفری چند هزار ساله
برای فهم بهتر خودکنترلی باید کمی به گذشته برگردیم.
فلسفه رواقیگری یکی از مکاتب مهم فلسفی جهان باستان است مکتبی که بخش مهمی از آموزههایش بر کنترل خود، پذیرش واقعیت و زندگی بر اساس عقل استوار است.
یکی از چهرههای مشهور این مکتب مارکوس اورلیوس، امپراتور روم باستان بود.
کتاب معروف او تأملات، مجموعهای از یادداشتها و گفتوگوهای درونی او با خودش است.
این موضوع کتاب را جذابتر میکند.
ما با یک کتاب آموزشی معمولی طرف نیستیم.
با نوشتههای انسانی مواجهیم که صاحب قدرت، ثروت و موقعیت بوده؛ اما در خلوت خودش درباره مرگ، زندگی، خشم، غرور، رفتار درست، تغییر و کنترل نفس فکر کرده است.
فلسفه رواقیگری چه چیزی به ما یاد میدهد؟
یکی از برداشتهای مهم از فلسفه رواقی این است
همهچیز تحت کنترل ما نیست؛ اما واکنش ما به بسیاری از اتفاقات میتواند تحت کنترل ما باشد.
این موضوع در ظاهر ساده است اما اگر واقعاً آن را اجرا کنید میتواند رفتار شما را تغییر دهد.
مثلاً نمیتوانید کنترل کنید که مشتری چه تصمیمی میگیرد.
اما میتوانید کنترل کنید که بعد از رفتن مشتری چه میکنید.
نمیتوانید کنترل کنید که رقیبتان چه قیمتی تعیین میکند.
اما میتوانید تصمیم بگیرید که بهجای عصبانیت، استراتژی خودتان را اصلاح کنید.
نمیتوانید جلوی همه تغییرات بازار را بگیرید.
اما میتوانید تصمیم بگیرید که با تغییرات چگونه برخورد کنید.
این تفاوت میان کنترل واقعیت و کنترل واکنش است.
چیزی که اتفاق افتاده را با چیزی که درباره آن فکر میکنی اشتباه نگیر
یکی از خطرناکترین رفتارهای ذهنی این است که واقعیت را با تفسیر خودمان یکی بدانیم.
برای مثال
واقعیت: یک کارمند استعفا داده است.
تفسیر: هیچکس در این شرکت نمیماند.
واقعیت: یک مشتری خرید نکرده است.
تفسیر: محصول من ارزش ندارد.
واقعیت: یک معامله شکست خورده است.
تفسیر: من برای کسبوکار ساخته نشدهام.
میبینید چه اتفاقی افتاد؟
در هر سه مورد یک اتفاق واقعی رخ داده؛ اما ذهن ما بلافاصله یک داستان بزرگتر ساخته است.
خودکنترلی یعنی بتوانی این دو را از هم جدا کنی.
پذیرش به معنی تسلیم شدن نیست
یکی از اشتباهات رایج درباره فلسفه رواقیگری این است که بعضی افراد تصور میکنند پذیرش یعنی دست روی دست گذاشتن.
درحالیکه پذیرش یعنی
واقعیت را همانطور که هست ببینی نه آنطور که دوست داشتی باشد.
اگر کسبوکارت فروش ندارد، ابتدا باید این واقعیت را بپذیری.
بعد بررسی کنی
- مشکل محصول است؟
- مشکل پیشنهاد است؟
- مشکل بازار است؟
- مشکل قیمت است؟
- مشکل فروشنده است؟
- مشکل تجربه مشتری است؟
- مشکل بازاریابی است؟
انکار واقعیت، استراتژی نیست.
پذیرش واقعیت، نقطه شروع اصلاح آن است.
چرا خودکنترلی برای یک صاحب کسبوکار حیاتی است؟
در زندگی شخصی ممکن است یک تصمیم احساسی فقط به خود شما آسیب بزند.
اما در کسبوکار، تصمیم شما میتواند روی افراد دیگری هم اثر بگذارد.
تصمیم یک مدیر میتواند روی
- کارکنان
- مشتریان
- سرمایهگذاران
- تأمینکنندگان
- خانواده
- اعتبار برند
- و آینده شرکت
تأثیر بگذارد.
به همین دلیل هرچه مسئولیت شما بیشتر میشود، کنترل رفتار و احساسات اهمیت بیشتری پیدا میکند.
مدیری که با هر انتقادی منفجر میشود، تصمیمهایش را شخصی میکند.
مدیری که با هر شکست فرو میریزد، تیمش را هم بیثبات میکند.
مدیری که با هر موفقیت بیش از حد هیجانزده میشود، ممکن است ریسکهایی را بپذیرد که در شرایط عادی نمیپذیرفت.
پس خودکنترلی فقط یک ویژگی شخصیتی نیست.
یک مهارت مدیریتی است.
حتی خوشحالی هم به خودکنترلی نیاز دارد
شاید عجیب باشد اما خودکنترلی فقط برای خشم و ناراحتی نیست.
شادی بیش از اندازه هم میتواند تصمیمگیری را مختل کند.
فرض کنید یک محصول ناگهان فروش بسیار زیادی پیدا میکند.
اگر هیجانزده شوید، ممکن است
- هزینهها را بیمحابا افزایش دهید.
- نیروی بیشتری استخدام کنید.
- موجودی بیش از نیاز تهیه کنید.
- تصور کنید این فروش برای همیشه ادامه خواهد داشت.
- یا تمام سرمایه را وارد یک تصمیم جدید کنید.
بنابراین خودکنترلی یعنی نه اجازه بدهی غم تو را کنترل کند و نه شادی.
احساس داشته باش اما فرمان را به احساسات نده.
تمرین مهم سه ثانیه فاصله
از امروز یک تمرین ساده را امتحان کنید.
هر زمان اتفاقی افتاد که احساس شدیدی در شما ایجاد کرد، بلافاصله واکنش نشان ندهید.
سه سؤال از خودتان بپرسید:
۱. واقعیت دقیقاً چیست؟
بدون داستان، بدون قضاوت.
۲. من چه معنایی به این اتفاق دادهام؟
آیا واقعاً چنین چیزی رخ داده یا ذهن من آن را ساخته است؟
۳. بهترین واکنش برای آینده من چیست؟
نه بهترین واکنش برای تخلیه خشم.
نه بهترین واکنش برای اثبات غرور.
بهترین واکنش برای آینده.
این سؤال سوم میتواند کیفیت تصمیمهای شما را تغییر دهد.
درد داوطلبانه چرا رواقیها خودشان را محدود میکردند؟
یکی از ایدههای جالب در برخی برداشتهای رواقی، تمرین تحمل شرایط سخت و سادهزیستی داوطلبانه است.
هدف این تمرین، رنج کشیدن برای رنج کشیدن نیست.
هدف این است که انسان بفهمد
آیا واقعاً برای خوشحال بودن به تمام چیزهایی که فکر میکند نیاز دارد؟
وقتی انسان گاهی خودش را از راحتیهای همیشگی دور میکند، متوجه میشود که وابستگیهایش چقدر زیاد شدهاند.
مثلاً کسی که همیشه باید غذای خاصی بخورد، همیشه باید در شرایط خاصی باشد یا همیشه به امکانات خاصی وابسته باشد ممکن است تصور کند بدون آنها نمیتواند احساس خوبی داشته باشد.
اما تمرین سادهزیستی به ما یادآوری میکند که
توانایی لذت بردن از زندگی نباید کاملاً وابسته به شرایط بیرونی باشد.
این موضوع برای صاحبان کسبوکار اهمیت زیادی دارد.
چون کسبوکار همیشه طبق برنامه شما پیش نمیرود.
اگر با ۱۰ هزار تومان خوشحال نباشی، ۱۰ هزار میلیارد هم کافی نیست
پول میتواند امکانات بیشتری ایجاد کند؛ اما لزوماً توانایی استفاده درست از آن امکانات را به شما نمیدهد.
اگر انسان یاد نگرفته باشد چگونه از زندگی لذت ببرد، افزایش درآمد الزاماً مشکل او را حل نمیکند.
ممکن است درآمد بیشتر شود، اما نگرانی هم بیشتر شود.
ممکن است امکانات بیشتر شود، اما ترس از دست دادن هم بیشتر شود.
ممکن است حساب بانکی بزرگتر شود، اما آرامش بیشتر نشود.
به همین دلیل، یک صاحب کسبوکار باید بتواند در مسیر رشد هم زندگی کند، نه اینکه زندگی را به بعد از موفقیت موکول کند.
خودکنترلی در محیط کار چه شکلی دارد؟
حالا بیایید بحث را کاملاً عملی کنیم.
فرض کنید یک کارمند جدید وارد مجموعه شما شده و رفتاری دارد که میتواند برای شما جذاب باشد.
مسئله اصلی این نیست که شما احساس جذب یا علاقه نمیکنید.
مسئله این است که آیا اجازه میدهید احساس، تصمیم مدیریتی شما را کنترل کند یا نه.
یک تصمیم احساسی میتواند به رابطه کاری آسیب بزند، محیط سازمان را خراب کند و حتی آینده یک کسبوکار را تحت تأثیر قرار دهد.
پس خودکنترلی در اینجا یعنی:
احساس را انکار نکن اما اجازه نده احساس، جای عقل را بگیرد.
این دقیقاً همان جایی است که خودکنترلی از یک مفهوم فلسفی تبدیل به یک مهارت واقعی کسبوکار میشود.
ایگو چیست و چرا باید مراقب آن باشیم؟
ایگو یا خودپنداره و احساس اهمیت شخصی، زمانی خطرناک میشود که دائماً نیاز داشته باشیم دیگران ارزش ما را تأیید کنند.
مثلاً مدیری را تصور کنید که کارمندش از تصمیم او انتقاد میکند.
مدیر حرفهای ممکن است بگوید
ممکن است اشتباه کرده باشم. استدلالت چیست؟
اما مدیری که اسیر ایگو است، ممکن است انتقاد را حمله به شخصیت خودش ببیند.
در این حالت، دیگر مسئله تصمیم نیست.
مسئله تبدیل میشود به
چه کسی برنده میشود؟
و وقتی مدیریت به جنگ ایگوها تبدیل شود، تصمیم منطقی معمولاً اولین قربانی است.
مدیر حرفهای همیشه لازم نیست جواب بدهد
یکی از نشانههای بلوغ مدیریتی این است که بدانید به هر چیزی نیاز نیست پاسخ بدهید.
هر انتقادی ارزش پاسخ ندارد.
هر بیاحترامی ارزش درگیری ندارد.
هر تحریک شدنی ارزش واکنش ندارد.
گاهی سکوت نشانه ضعف نیست.
سکوت میتواند نشانه این باشد که شما ارزش انرژی خودتان را میدانید.
مدیر حرفهای دائماً درگیر اثبات قدرت خودش نیست.
او قدرتش را در تصمیمهایش نشان میدهد.
کسبوکار فقط محصول و پول نیست؛ بازی انسانهاست
هر کسبوکار با انسانها ساخته میشود.
شما با کارکنان کار میکنید.
مشتری دارید.
تأمینکننده دارید.
شریک دارید.
سرمایهگذار دارید.
رقیب دارید.
بنابراین اگر میخواهید کسبوکار بزرگی بسازید، فقط درباره محصول و تبلیغات یاد نگیرید.
انسان را هم بشناسید.
و قبل از شناختن دیگران، شناختن خودتان را شروع کنید.
چون کسی که خودش را نمیشناسد، معمولاً نمیداند چه چیزی او را عصبانی، خوشحال، ترسان یا تحریک میکند.
و کسی که محرکهای خودش را نمیشناسد، راحتتر توسط دیگران تحریک میشود.
سه سرمایهای که بسیاری از کارآفرینان بهتنهایی ندارند
یک کسبوکار حرفهای معمولاً فقط با داشتههای شخصی شما ساخته نمیشود.
در بسیاری از موارد، شما به سه چیز نیاز دارید
| چیزی که نیاز دارید | از چه کسی میتواند تأمین شود؟ |
| دانش | متخصصان و اعضای تیم |
| امکانات | شرکا، تأمینکنندگان و صاحبان زیرساخت |
| سرمایه | سرمایهگذاران و منابع مالی |
| مدیریت | خود شما |
دو مورد اول و سرمایه را میتوان تا حد زیادی از دیگران گرفت.
اما یک مسئله باقی میماند
چه کسی قرار است همه این منابع را هماهنگ کند؟
اینجاست که رهبری و مدیریت وارد میشوند.
و رهبری دیگران، بدون مدیریت خود، بسیار دشوار است.
بیزینسمن شدن سختتر از فیلسوف شدن است
یک فیلسوف ممکن است ساعتها با خودش خلوت کند، فکر کند و درباره زندگی تصمیم بگیرد.
اما یک صاحب کسبوکار با انسانهای واقعی مواجه است.
مشتری ممکن است عصبانی باشد.
کارمند ممکن است اشتباه کند.
شریک ممکن است اختلاف نظر داشته باشد.
رقیب ممکن است قیمتها را تغییر دهد.
بازار ممکن است ناگهان عوض شود.
سرمایهگذار ممکن است تصمیمش را تغییر دهد.
به همین دلیل، کسبوکار یک آزمایشگاه واقعی برای شخصیت انسان است.
در کسبوکار مشخص میشود که
- چقدر میتوانی تحت فشار فکر کنی
- چقدر میتوانی غرورت را کنترل کنی
- چقدر میتوانی شکست را تحمل کنی
- چقدر میتوانی در موفقیت، منطقی بمانی
- و چقدر میتوانی تصمیم بگیری بدون اینکه احساساتت فرمان بدهند.
قدرت واقعی یعنی چه؟
قدرت لزوماً به معنای سلطه بر دیگران نیست.
یکی از مهمترین شکلهای قدرت، توانایی تسلط بر خود است.
اگر با یک جمله بتوانند تو را عصبانی کنند، بخشی از کنترل تو دست دیگران است.
اگر با یک تعریف بتوانند تو را بیش از حد هیجانزده کنند، باز هم بخشی از کنترل تو دست دیگران است.
اگر با یک شکست بتوانند تو را کاملاً از مسیر خارج کنند، باز هم کنترل بخشی از زندگی تو بیرون از خودت قرار گرفته است.
قدرت واقعی از جایی شروع میشود که محرک بیرونی، نتواند بهسادگی فرمان رفتار تو را به دست بگیرد.
دانش ابزار ساختن قدرت
یک جمله معروف در جهان داستانی بازی تاجوتخت میگوید
دانش قدرت است.
اما اگر عمیقتر نگاه کنیم، دانش بهخودیخود قدرت نیست.
دانش زمانی ارزشمند میشود که بتوانی از آن برای تصمیمگیری، حل مسئله و ساختن نتیجه استفاده کنی.
به همین دلیل است که مطالعه فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، بازاریابی و مدیریت زمانی ارزشمند میشود که از کتاب بیرون بیاید و وارد رفتار شما شود.
دانشی که رفتار را تغییر ندهد فقط اطلاعات است.
پیشنهاد قوی وقتی فلسفه به فروش میرسد
اینجا میتوانیم از خودکنترلی فاصله بگیریم و به یکی از مهمترین موضوعات کسبوکار برسیم پیشنهاد.
بسیاری از صاحبان کسبوکار تصور میکنند محصولشان را میفروشند.
اما مشتری صرفاً یک محصول نمیخرد.
او در واقع به دنبال حل یک مسئله، رسیدن به یک نتیجه یا برطرف کردن یک نیاز است.
برای مثال، وقتی یک لیوان میفروشید در ظاهر یک لیوان میفروشید اما مشتری ممکن است در واقع به دنبال وسیلهای برای نوشیدن، نگهداری یا حمل نوشیدنی باشد.
بنابراین میان محصول و پیشنهاد تفاوت وجود دارد.
پیشنهاد، نحوه ارائه ارزش محصول به مشتری است.
و هرچه پیشنهاد برای مشتری ارزشمندتر و متناسبتر باشد، احتمال خرید افزایش پیدا میکند.
چرا همه محصولها یکسان فروخته نمیشوند؟
فرض کنید هزار فروشگاه، محصولی مشابه دارند.
چرا مشتری از یک فروشگاه خرید میکند و از دیگری نه؟
چون تصمیم خرید فقط به وجود محصول وابسته نیست.
عواملی مانند
- اعتماد
- قیمت
- تجربه خرید
- خدمات
- ضمانت
- سرعت
- اعتبار
- نحوه ارائه
- و ارزشی که مشتری دریافت میکند
میتوانند پیشنهاد یک کسبوکار را از دیگری متمایز کنند.
اینجاست که طراحی پیشنهاد اهمیت پیدا میکند.
وسوسهانگیز از محصول به پیشنهاد
کتاب وسوسهانگیز با همین نگاه نوشته شده است با تمرکز بر طراحی پیشنهادی که بتواند ارزش محصول را به شکلی قدرتمندتر به مشتری منتقل کند.
ایده اصلی کتاب این است که بهجای اینکه فقط بپرسیم
چه محصولی بفروشم؟
سؤال مهمتری بپرسیم
چه پیشنهادی طراحی کنم که مشتری احساس کند خرید آن برایش منطقی و ارزشمند است؟
این تغییر زاویه دید میتواند نگاه شما به فروش را تغییر دهد.
در این کتاب، موضوعاتی مانند شناخت بازار، طراحی محصول پولساز، شناخت مشتری و ساخت پیشنهاد مطرح میشوند و در نهایت یک چارچوب چهارمرحلهای برای طراحی پیشنهاد ارائه میشود.
🚀 آمادهاید این چارچوبها را در کسبوکارتان عملیاتی کنید؟
کتاب «وسوسهانگیز» فراتر از یک کتاب، نقشهراهی برای مهندسی فروش شماست. وقت آن است که بهجای حدس زدن، با فرمولهای اثباتشده، پیشنهادهایی طراحی کنید که مشتری نتواند به آنها نه بگوید.
🎁 پیشنهاد ویژه
برای تهیه کتاب و استفاده از ۲۷۰ هزار تومان تخفیف اختصاصی، از کد زیر استفاده کنید
کد تخفیف: book30
برای اینکه مسیر فروشتان را متحول کنید و به جزئیات این نقشه راه دسترسی پیدا کنیدروی تصویر زیر کلیک کنید
👇👇👇👇👇
اما برگردیم به نقطه اصلی خودکنترلی
تمام این بحثها در نهایت دوباره به یک نقطه برمیگردند.
اگر نتوانی خودت را کنترل کنی، دانش تو همیشه به نتیجه تبدیل نمیشود.
اگر نتوانی هیجانت را کنترل کنی، ممکن است یک تصمیم خوب را خراب کنی.
اگر نتوانی خشمت را کنترل کنی، ممکن است یک رابطه کاری ارزشمند را از بین ببری.
اگر نتوانی ترست را کنترل کنی، ممکن است فرصتهای مهم را از دست بدهی.
اگر نتوانی غرورت را کنترل کنی، ممکن است از یادگیری دست بکشی.
بنابراین خودکنترلی فقط یک مهارت شخصی نیست.
زیرساخت تصمیمگیری حرفهای است.
یک فرمول ساده برای خودکنترلی
اگر بخواهیم تمام این بحث را در یک چارچوب ساده خلاصه کنیم
اتفاق → احساس → مکث → تحلیل → انتخاب → اقدام
بسیاری از افراد این مسیر را اینگونه طی میکنند
اتفاق → احساس → واکنش
و همین فاصله کوتاه است که میتواند سرنوشت یک تصمیم را تغییر دهد.
هرچه بتوانی فاصله میان احساس و واکنش را بیشتر کنی، فرصت بیشتری برای انتخاب آگاهانه خواهی داشت.
پنج سؤال برای کنترل بهتر خودت
از امروز، قبل از تصمیمهای مهم این پنج سؤال را از خودت بپرس
۱. الان دقیقاً چه احساسی دارم؟
خشم؟ ترس؟ هیجان؟ غرور؟ اضطراب؟
۲. چه چیزی باعث ایجاد این احساس شده است؟
واقعیت بیرونی یا تفسیری که من از آن ساختهام؟
۳. اگر چند ساعت صبر کنم، آیا هنوز همین تصمیم را میگیرم؟
۴. این تصمیم به آینده من کمک میکند یا فقط احساس فعلی من را تخلیه میکند؟
۵. اگر بهترین نسخه من جای من بود، چه واکنشی نشان میداد؟
همین پنج سؤال ساده میتوانند قبل از بسیاری از تصمیمهای اشتباه، جلوی واکنشهای عجولانه را بگیرند.
خودکنترلی یعنی ضعیف شدن نیست
گاهی تصور میکنیم اگر عصبانی نشویم، جواب طرف مقابل را ندهیم یا احساساتمان را کنترل کنیم، ضعیف شدهایم.
درحالیکه دقیقاً برعکس است.
ضعف یعنی هر محرکی بتواند رفتار تو را تغییر دهد.
قدرت یعنی بتوانی محرک را ببینی، احساس را تجربه کنی و باز هم انتخاب کنی.
تو قرار نیست بیاحساس شوی؛ قرار است صاحب احساساتت بمانی.
این تفاوت بزرگی است.
در نهایت، اول خودت را مدیریت کن
قبل از اینکه تیمی را مدیریت کنی، خودت را مدیریت کن.
قبل از اینکه سرمایه دیگران را مدیریت کنی، تصمیمهای خودت را مدیریت کن.
قبل از اینکه بخواهی روی بازار اثر بگذاری، روی رفتار خودت مسلط شو.
قبل از اینکه بخواهی دیگران را رهبری کنی، یاد بگیر در لحظههای سخت، خودت را رها نکنی.
چون کسبوکار فقط ساختن پول نیست.
کسبوکار، یکی از سختترین میدانهای آزمایش شخصیت انسان است.
در این مسیر، بازار به تو نشان میدهد چقدر صبور هستی.
مشتری به تو نشان میدهد چقدر میتوانی فشار را تحمل کنی.
کارمند به تو نشان میدهد چقدر میتوانی بدون غرور مدیریت کنی.
شکست به تو نشان میدهد چقدر میتوانی دوباره بلند شوی.
و موفقیت به تو نشان میدهد آیا میتوانی بدون اینکه خودت را گم کنی، بزرگتر شوی یا نه.
در نهایت، بزرگترین کسبوکاری که باید مدیریت کنی، خودت هستی.
اگر خودت را نتوانی مدیریت کنی، رشد کسبوکارت فقط اندازه مشکلاتت را بزرگتر میکند.
اما اگر بتوانی خودت را مدیریت کنی، دانش، سرمایه، امکانات و آدمهای درست میتوانند در خدمت ساختن چیزی قرار بگیرند که بسیار بزرگتر از خود توست.
پس قبل از اینکه بپرسی
چطور دیگران را مدیریت کنم؟
یک سؤال سختتر از خودت بپرس
آیا خودم را مدیریت میکنم؟
پیشنهاد مطالعه
اگر میخواهید این موضوع را عمیقتر دنبال کنید مطالعه کتاب تأملات اثر مارکوس اورلیوس میتواند نقطه شروع خوبی برای آشنایی با بخشی از تفکر رواقی باشد.
و اگر دغدغه اصلی شما فروش، طراحی پیشنهاد و ساختن کسبوکاری با پیشنهاد قدرتمندتر است، کتاب وسوسهانگیز میتواند مسیر مطالعه شما را از فلسفه به دنیای عملی کسبوکار وصل کند.
نویسنده امین لطفی مدرس رشد کسب و کار و استراتژیست دیجیتال مارکتینگ

دیدگاه خود را بنویسید